|

سلام دوستان
شايد از موضوع آپ من تعجب كنيد. مخصوصا دوستاني كه با روحيات من آشنايي دارند. ولي اين دليل نميشود كه در باره سرنوشت محتوم خود چيزي ندانيم و اصلا به آن فكر نكنيم. اگر اينگونه باشيم آنگاه مرگ به عفريتي ترسناك تبديل ميشود. خواندن اين مطلب براي خيليها ميتواند آرامبخش باشد و از كابوسي كه از مرگ براي خود ساختهاند رهايي يابند و نگاه آنان به مرگ تغيير كند.
مرگ معمولا براي بسياري تداعي كننده ترس و وحشت است و از آن براي نفرين ديگران استفاده ميكنند. با اينكه مرگ سرنوشت محتوم هر انساني است ولي خيليها دوست ندارند به آن فكر كنند. اما برخلاف ديگر انسانها شاعران معمولا نگاههشان به مرگ متفاوت است. سهراب ميگويد:
و نترسيم از مرگ
مرگ پايان كبوتر نيست
مرگ وارونه يك زنجره نيست
مرگ در آب و هواي خوش انديشه نشيمن دارد
مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن ميگويد
مرگ با خوشه انگور ميآيد به دهان
مرگ مسئول قشنگي پر شاپرك است
مرگ گاهي ريحان ميچيند
گاه در سايه نشسته است به ما مينگرد
و همينطور زنده ياد فريدون مشيري نيز ميگويد:
چرا ازمرگ ميترسيد
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه ميدانيد
چرا زين خواب جان آرام شيرين روي گردانيد
مگر مي اين چراغ بزم جان مستي نميآرد
مگر افيون افسونكار نهال بيخودي را در زمين جان نمي كارد
مگر اين مي پرستي ها و مستي ها براي يك نفس آسودگي از رنج هستي نيست
مگر دنبال آرامش نمي گرديد
كجا آرامشي از مرگ خوشتر كس تواند ديد
خوش آن خوابي كه بيداري نميبيند
البته نگاه شاعران با ديگران متفاوت است و انسان را جادو ميكند و براي همين است كه افلاطون شاعران را به شهر آرماني خود راه نميدهد. اما نگاه دانشمندان و فلاسفه به مرگ نيز خالي از لطف نيست.
دكتر شريعتي مرگ را براي كساني كه به روزمرگي خودعادت كردهاند فاجعهاي هولناك و شوم ميداند كه تداعي كننده گم شدن در نيستي است.
مولوي نسبت انسان را با مرگ همانند نسبت جنين در رحم مادر مي داند كه به رحم مادر راضي تر است و تمايلي ندارد كه به اين جهان بيايد در صورتي كه خير او در اين است كه به اين جهان وارد شود و براي تكامل وي اين كار لازم است. همانطور كه بعد از اين جهان براي رسيدن به تكامل نهايي لازم است كه از قيد و بند تن خلاص شود. شعر معروف او را همه ميدانند.
مرغ باغ ملكوتم نيم از عالم خاك
چند روزي قفسي ساخته اند از بدنم
برخي عرفا نسبت روح و بدن را به راننده و ماشين تشبيه كردهاند. تا وقتي كه راننده داخل آن باشد ماشين روح دارد و حركت ميكند اما وقتي كه ماشين كهنه و اوراق شد و ديگر قابل استفاده نبود راننده آن را ترك ميكند يعني ديگر تمايلي ندارد كه درون چنين ماشيني ادامه زندگي دهد و ماشين را رها ميكند.
اما زيباترين تعبير را از مرگ ابن سينا دارد. وي ميگويد: مرگ جز اين نيست كه روح و نفس آدمي آلات خود را كه به كار گرفته است رها كند. منظور از آلات همان اعضا و جوارح است كه مجموع آنها را بدن مينامند. همچنان كه شخصي صنعتكار ابزار خود را ترك ميكند. روح وقتي از بدن خارج شد باقي خواهد ماند و راهي براي فنا و نابودي او نيست. حقيقت مرگ جدايي روح از بدن است و اين جدايي به معناي نابودي نيست. تنها نتيجه اين جدايي فناي جسم است كه روح ديگر به آن نيازي ندارد اما روح كه همان ذات آدمي است همچنان باقي خواهد ماند.
شما چی فكر ميكنيد؟!!
|